Saturday, August 28, 2010

من رسیدم، باشه مواظب خودت باش ، خوش بگذره! خب که چی؟

همیشه وقتی میرسیدم شهرمون باید به یکی خبر میدادم.‏
خب خلاصه همیشه یکی بود که بگه " وقتی رسیدی خبر بده"‏
همش به خودم میگفتم " اه چه لوس و بی مزه. خبر بدم که چی!"‏
وقتی میرسیدم خسته و کوفته از ماشین پیاده میشدیم.بارامُ از ماشین در میآوردم. میزاشتمون رو زمین.بعد تو جیبام و تو کیفم دنبال گوشیم میگشتم که خبر بدم.‏
این بار
پیاد شدم
بار اضافه ای نداشتم
رفتم سوار تاکسیای فرهنگ شدم
داشتم از ذوق بودن توی شهرم له میشدم
با ولع در و دیوارا و مغازه ها رو نگاه میکردم. میخاسم با چشام بغل کنم شهرُ( این اصطلاح لوس مالِ یکی از دوسامه)‏
یهو یادم اومد این بار کسی نبود که بهش خبر بدم که "رسیدم"‏
هاه
خیلی خوبه
حس خوبی بود
خوب
‏

Wednesday, August 25, 2010

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت

بودنت برا من مساوی " یه حس عالی" بود. نه عاشقت بودم، نه هر لحظه بیقرارت یا تو فکرت، نه میخاستم شب و روز کنار هم باشیم، یا اینکه تا آخر عمر فقط و فقط مال من شی
من فقط اون " حس عالی" رو میخاستم.
اون یوقتایی دوتایی همُ دیدنا. اون خنده های بی دلیل. اون قول و قرارای بی پایه و اساس. اون لحظه های تردید که "نکنه همش موقتی باشه". اون تامل کردنا تو گفتنِ دوست دارم یا نگفتنش. اون صدای زنگ موبایل که فقط مال تو بود. اون خداحافظی آخر شب دم در خونمون. اون عکسای دو نفره ی احمقانمون. اون دستتو گرفتن موقع پریدن از جوب. اون اس ام اسات وقتی که من خواب بودم. اون صداقت احمقانمون تو رابطه
همینا
همینا منو شاد میکرد
همینا که یهو از بین رفت
من خوشحال نیستم. تو هستی؟ 
دلم برا تنها بودن تنگ شده
چرا فکرت یه لحظه تنهام نمیزاره؟

........

آدما با "نت"هاشون تو گودر خیلی فرق دارن

اشتباه نکنید

کجا دنبالت بگردم؟

قدش کوتاه بود. هیکلش نافرم بود. صورتش گیرا نبود. چشاش قشنگ نبود. به لباش دقت نکردم.دماغش بد بود. صداش گرم نبود. دستش عرق میکرد. پولدار نبود. خوشحال و پرانرژی نبود. اصصصلن خوش تیپ و خوش لباس نبود. خیلی چیزا نبود
مرد رویاهام نبود
فقط
خیلی عشق من بود

از غصه رهام کردی، گفتی دیگه آزاااادـــــــــــــــــــــــی

خسته شدم بودم از خسته بودن.‏
دنبال بهونه بودم که خوب شم.‏
‏عجب بهونه ی خوبی بودی برای خوب شدن!‏

Tuesday, August 24, 2010

تو یه مرگیت بود

میتونسیم کنار هم قدم بزنیم بی تفاوت جلومونُ نگاه کنیم
میتونستیم دست همُ بگیریمُ آسفالت کف خیابونُ نگاه کنیم
میتونسیم تو چش هم نگاه کنیم چایی هورت بکشیم
میتونستیم کنار هم بخندیم. میتونسیم انقد بخندیم که من دلم درد بگیره، تو اشکت در بیاد
میتونستیم تو مهمونی برقصیم عاشق هم شیم
میتونستیم کنار هم بشینیم به هم افتخار کنیم
میتونستیم بحث خفن کنیم به هیچ نتیجه ای هم نرسیم
میتونستیم همُ حس کنیم. با هم بودنُ حس کنیم
اما تو دوس نداشتی
تو نمیخاستی
تو نمیخاستی کنارم قدم بزنی، دستمُ بگیری، تو چشم نگاه کنی، با من بخندی، تو مهمونی برقصی، کنار من بشینی، با من بحث کنی، منُ حس کنی
تو دو نقطه پرانتز باز و دونقطه ستاره و دونقطه دو تا پرانتز بازُ ترجیح میدادی
من خودِ واقعیتُ میخاستم
تو منِ مجازی رو میخاستی
نشد که حست کنم حسم کنی